در حدفاصل میان سالهای ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۰ بنینگتون واقع در <ورمونت> آمریکا محل محو کامل چند نفر بود و چندین مورد ناپدید شدن در آن به وقوع پیوست.
_ روز اول دسامبر سال ۱۹۴۹ آقای <تتفورد> در یک اتوبوس پر از مسافر ناگهان ناپدید شد. آن روز تتفورد داشت از مسافرت خود به <سنتآلبانز> در <ورمونت> به خانهاش در بنینگتون باز میگشت. تتفورد سربازی بود که در خوابگاه سربازان در بنینگتون زندگی میکرد. او آن روز به همراه چهارده مسافر دیگر سوار اتوبوس شد. همه این مسافران شهادت دادند که او را در اتوبوس دیدهاند که تمام مدت روی صندلیاش خوابیده بود. اما در کمال تعجب وقتی اتوبوس به مقصد خود رسید، تتفورد ناپدید شده بود ولی وسایلش همگی سرجای خود در باربند اتوبوس بود و دفترچه زمانبندی حرکت اتوبوسها همانطور گشوده روی صندلی خالی او افتاده بود. تتفورد هرگز به خانه بازنگشت و اثری نیز از او پیدا نشد._ روز اول دسامبر سال ۱۹۴۶ دانشآموز هجده سالهای به نام <پائولا وارن> به هنگام پیادهروی ناپدید شد. در آن روز وارن داشت مسیر <لانگ تریل> را به سوی کوهستان <گلاسش بری> پیاده میرفت. یک زن و شوهر میانسال که در فاصله صد یاردی او پشت سرش همین مسیر را میپیمودند، او را میدیدند که خیلی عادی به جلو میرود. وقتی وارن از یک پیچ صخرهای گذشت، دیگر او را ندیدند ولی زمانی که خودشان از آن پیچ گذشتند، متوجه شدند که او ناپدید شده است. از آن زمان تاکنون هیچکس خبری از پائولا وارن ندارد.
_ اواسط اکتبر سال < 1950پل چپسون> هشت ساله در داخل یک مزرعه ناپدید شد. مادر پل که از راه نگهداری حیوانات و دامداری خرج زندگی خود و پسرش را در میآورد، آخرینبار زمانی او را دید که با خیال راحت و شاد و سرحال در طویله خوکها بازی میکرد. او برای سرکشی به حیوانات دیگر از آن طویله بیرون رفت و کمی بعد وقتی دوباره به آنجا برگشت پسرش نبود. به همین سادگی. او سراسیمه همهجا را به دنبال پل گشت ولی اثری از او پیدا نکرد. نیروهای پلیس وارد محل شدند و جستجوی وسیعی را آغاز کردند ولی تلاشها بینتیجه ماند.
مرد زمینگیر
<اوون پارفیت> پس از یک سکته مغزی شدید کاملا فلج شده بود. در ماه ژوئن سال ۱۷۹۳ در منطقه <شپتون مالت> در کشور انگلیس، <پارفیت> طبق معمول همیشه در بعدازظهر گرم ماه ژوئن بیرون خانه خواهرش نشسته بود. این مرد شصت ساله که واقعا قادر به حرکت کردن نبود با لباس راحتی خانه روی پالتوی تاخوردهاش نشسته بود و به اطراف نگاه میکرد. آن طرف جاده کارگران مزرعه همسایه که کار روزانه خود را به پایان رسانده بودند، علفهای خشک را جمع میکردند. ساعت هفت بعدازظهر <سوزانا> خواهر <پارفیت> به همراه همسایهاش از خانه بیرون رفت تا به کمک یکدیگر پارفیت را به داخل خانه برگردانند زیرا به نظر میرسید که طوفان در پیش است اما او رفته بود. تنها چیزی که از او برجای مانده بود همان پالتوی تاخوردهاش بود. تحقیقات و جستجوها برای کشف این معمای غیرقابل توضیح تا سال ۱۹۳۳ هم ادامه داشت ولی هیچ اثری از او پیدا نشد و هیچ سرنخی از سرنوشت عجیب <اوون پارفیت> کشف نگشت.
ناپدید شدن یک دیپلمات
در سال < 1809بنجامین بتهرست> دیپلمات انگلیسی جلوی چشم همراهانش ناپدید شد. در آن روز <بتهرست> پس از انجام یک ماموریت کاری در یک دادگاه اتریشی، در کنار همراهانش به سوی هامبورگ برمیگشت. در میانه راه در مهمانخانهای در شهر <پرل برگ> توقف کردند تا شام بخورند. پس از اتمام غذا آنها به اتفاق یکدیگر به سوی کالسکه خود که بیرون از مهمانخانه انتظارشان را میکشید به راه افتادند. <بتهرست> چند قدم از همراهانش جلوتر بود. آنها بتهرست را میدیدند که جلویشان به سمت کالسکه قدم برمیداشت بعد به قسمت جلوی کالسکه رفت تا اسبها را آزمایش کند و سپس خیلی راحت درست جلوی چشمان آنها ناپدید شد و دیگر هیچ اثری از او به دست نیامد.
تونل زمان
در سال ۱۹۷۵ مردی به نام <جکسون رایت> به همراه همسرش و با اتومبیل شخصی خود از نیوجرسی به سوی <نیویورک سیتی> در حرکت بود. در این مسیر آنها مجبور بودند که از <تونل لینکلن> عبور نمایند. رایت میگوید اتومبیل را به کنار جاده هدایت کرد تا قبل از ورود به تونل شیشهها را تمیز کند تا دید بهتری داشته باشد. همسرش مارتا پیشنهاد کرد او هم شیشههای عقب را پاک کند تا زودتر راه بیفتند و سفرشان سریعتر تمام شود. وقتی رایت به عقب برگشت همسرش رفته بود. او نه صدای غیرعادی شنیده بود و نه اتفاق عجیب و غیرعادی رخ داده بود. تحقیقات وسیع پلیس نیز ثابت کرد هیچ مدرکی دال بر جنایت یا نقشههای قبلی در در کار نبود. مارتا دایت هنوز پیدا نشده است.
ابر اسرارآمیز
در سال ۱۹۱۵ سه سرباز ادعا کردند که شاهد ناپدید شدن باورنکردنی یک گردان کامل ارتش بودهاند. پنجاه سال پس از جنگ <کالیپولی> ترکیه در زمان جنگ جهانی اول، سرانجام این سه سرباز با داستانی عجیب قدم به جلو گذاشتند. این سربازها که اعضای کمپانی نیوزیلند بودند اظهار داشتند آن روز در منطقه سولوابی ترکیه در جایی که کاملا بر گردان انگلیسی تسلط داشتهاند و میتوانستند به راحتی سربازان را ببینند، ایستاده بودند. مه ابر مانند غلیظی تا سطح تپه پایین آمده بود ولی سربازان انگلیسی بدون ترس و تردید به حالت رژه به درون مه قدم نهادند ولی دیگر از آن سوی ابر خارج نشدند. بعد از اینکه آخرین سرباز وارد ابر غلیظ شد، آن ابر آهسته آهسته بالا رفت و از تپه فاصله گرفت و به بقیه ابرهای آسمان پیوست. وقتی جنگ تمام شد، دولت انگلیس که فکر میکرد آن گردان به تسخیر ارتش ترکیه درآمده است و سربازان آن هماکنون اسیر آنها میباشند، تقاضای استرداد آنها را کرد ولی ترکها تاکید کردند.
افسانه دیوید لنگ
مردم آمریکایی میگویند این افسانه معروف حقیقت دارد و در دسامبر سال ۱۸۸۰ در مزرعهای در نزدیکی <گالاتین> واقع در ایالت تنسی آمریکا و در برابر چشم چندین شاهد به وقوع پیوست. جورج و سارا دو فرزند خانواده <لنگ> در حیاط جلوی خانه خود مشغول بازی بودند. <دیوید و اما> والدین بچهها از در جلویی خانه بیرون آمدند. دیوید به درون چمنزار رفت تا به اسبهایش رسیدگی کند. در همان زمان درشکهای حامل دوست خانوادگیشان قاضی <آگوست پک> به خانه نزدیک شد. دیوید برگشت که دوباره به سوی خانهشان بازگردد که چشمش به درشکه افتاد و دستی برای دوستش تکان داد.
یکی دو ثانیه بعد دیوید درست در برابر چشمان همسرش، فرزندانش و دوست قاضیاش ناپدید شد. <اما> جیغ کشید و همه به سرعت به سوی محلی که چند ثانیه قبل دیوید ایستاده بود رفتند زیرا فکر میکردند بهطور حتم درون چالهای افتاده است ولی چالهای در بین نبود. جستجوهای خانواده، فامیل، دوستان و همسایهها هیچ سودی نداشت. چند ماه پس از این ناپدید شدن غیرقابل توضیح و باورنکردنی، بچههای دیوید متوجه شدند چمنهای محلی که پدرشان در آنجا ناپدید شد، زرد شده است. منطقهای دایرهای شکل به قطر حدودا پانزده فوت که علفهای آن زرد و پژمرده شده بودند.
استون هنج
سنگهای ایستاده و اسرارآمیز <استون هنج> در انگلیس هم در ماه اگوست سال ۱۹۷۱ شاهد ناپدید شدن حیرتانگیزی بودند. در آن زمان <استون هنج> هنوز چندان مورد توجه و علاقه مردم نبود و در آن شب خاص یک گروه از آوازهخوانهای دورهگرد تصمیم گرفتند برای شب یک چادر درست وسط این سنگهای ایستاده بزنند و در آن بخوابند. آنها چادر زدند و آتش بزرگی روشن کردند و دور هم نشستند و شروع به سیگار کشیدن و آواز خواندن نمودند. شبنشینی آنها حدود ساعت دو نیمه شب به ناگهان قطع شد زیرا طوفان شدیدی کاملا ناگهانی دشت را فراگرفت. رعد و برق میزد و صاعقه به درختان منطقه و حتی سنگهای <استون هنج> میخورد. دو شاهد که یکی کشاورز و دیگری پلیس بودند میگفتند که گویی سنگهای قدیم استون هنج روشن شدند و نوری آبی رنگ به شدت به اطراف پاشیده شد. این نور آنقدر شدید بود که ما مجبور شدیم چشمهایمان را ببندیم. صدای جیغ آن چادرنشینان را میشنیدیم به همین خاطر به سرعت به آن طرف رفتیم زیرا فکر میکردیم بهطور حتم زخمی شدهاند یا حتی مردهاند ولی در کمال تعجب هیچکس را در آنجا ندیدیم. تنها چیزی که در میانه آن سنگهای اسرارآمیز به چشم میخورد تکه پارههای چادر آوازهخوانها و خاکستر آتش آنها بود و از خودشان هیچ اثری دیده نمیشد.
دهکدهای که ناپدید شد
وقتی کسی ناپدید میشود فقط یک نفر است ولی وقتی صحبت از یک دهکده باشد چهطور؟ دهکدهای شامل دو هزار مرد و زن و کودک؟ در روز سی نوامبر سال < 1930جولابل> که برای جمعآوری پوست حیوانات در جنگل تله کار میگذاشت با کفشهای برفی خود به سوی یک دهکده اسکیمویی در سواحل دریاچه <آنجیکونی> واقع در شمال کانادا رفت. <لابل> با آن دهکده کاملا آشنا بود و میدانست آنجا محل زندگی بیش از دو هزار نفر بود که از راه ماهیگیری زندگی خود را میگذراندند. ولی وقتی به آنجا رسید دهکده کاملا متروکه بود. تمام کلبهها و فروشگاههای آن خالی بودند. بر روی یک آتش خاموش شده قابلمه تاسکباب کاملا سوختهای دیده میشد. <لابل> به مسئولان خبر داد و جستجو آغاز شد. جستجویی که به کشفیات عجیب و غریبی منتهی میشد. هیچ ردپایی از هیچیک از سکنه آن دهکده به چشم نمیخورد که نشان دهد آنها خود با پای خود دهکده را ترک کردهاند و تمام سگهای سورتمه اسکیموها زیر تودهای از برف دفن شده بودند و همگی آنها از گرسنگی مرده بودند. تمام غذاها و آذوقه اسکیموها دست نخورده در کلبههایشان باقی مانده بود آخرین کشف، موضوعی تکاندهنده و مرعوب کننده به نظر میرسید. تمام قبرهای مردگان اسکیموها خالی شده بودند.
wWw.Axiom.Dom.Ir